داستان کوتاه طنز
یک روز تابستانی، وقتی
جهانگردان برای وارد شدن به یک خانه
با شکوه صف کشیده بودند، یک آقای مسن به آرامی به نفر پشت سر خود گفت: «یک
نگاه به کودکی که جلوی من ایستاده و موهایش را مثل سگ های پشمالو آرایش
کرده و شلوار جین آبی پوشیده بینداز. معلوم نیست که دختر است یا پسر؟!» شخص
مقابل خشمگینانه جواب داد: «آن بچه دختر است. معلوم است که من باید این را
بدانم که او دختر است! چون او دختر خود من است.» شخص مسن برای معذرت خواهی
گفت: «لطفا مرا ببخشید آقای محترم! من حتی تصورش را هم نمی کردم که شما
پدر آن بچه باشید.» شخص عصبانی که شلوار جین آبی هم پوشیده بود گفت: «نه
نیستم! من مادر او هستم!»
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ ساعت 16:51 توسط
|