در مقابل در ورودی وزارت کشاورزی، مجسمه فلزی مرد و زنی روستایی به هنگام کار در مزرعه نصب شده بود. زن به سنت همه زنان روستائی چادر بر سر نداشت و پای او، که در خاک و گل مزرعه فرورفته بود، برهنه بود.

این هر دو مجسمه را جمع و به موزه هنرهای معاصر منتقل کردند.

سال ها پیش ایرج میرزا حکایت روی زن بی نقاب مجسمه ای را در طنزی تخیلی روایت کرده بود اما حتی ایرج میرزا نیز با آن طبع روان سعدی وار و آن تخییل غنی شگفت انگیز گمان نمی برد که سانسور طنز مبالغه آمیز او را به واقعیت عینی بدل کند:

بر سر در کاروان سرائی

تصویر زنی به گچ بریدند

ارباب عمائم این خبر را

از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا خلق

روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد

تا سر در آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق

می رفت که مومنین رسیدند

این آب آورد و آن یکی خاک

یک پیچه ز گل بر او بریدند

ناموس به باد رفته ای را

با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جست

رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی

چون شیر درنده می جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را

پاچین عفاف می دریدند

لب های قشنگ و خوشگلش را

مانند نبات می مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می تپیدند

درهای بهشت بسته می شد

مردم همه می جهنمیدند...