حکايت
دواي دکتر
خانم مريضي نزد طبيب رفت. طبيب نسخه اي به او داد. او نسخه را از دوافروش خريداري کرد و به منزل آورد و دواها را دور ريخت.
مستخدم زن از او پرسيد: چرا نزد طبيب رفتيد؛ دوا خريديد و بعد دور ريختيد؟
خانم گفت: نزد طبيب رفتم براي اين که او بايد زندگي کند، اگر مريض نزد دکتر نرود، طبيب نمي تواند زندگي کند. دوا را از دواساز خريدم براي اين که او هم اگر مشتري نداشته باشد نمي تواند زندگي کند و اين که دوا را دور ريختم براي اين است که خودم هم مي خواهم زندگي کنم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 5:20 توسط
|