چوب خدا صدا ندارد
محمد جعفري- هميشه تصورم اين بود، ازدواج يعنى خوشبختى و همدلى با کسى که دوستش دارى. اما وقتي ازدواج کردم فهميدم هميشه هم اينطور نيست. خيلى شرم آور است که همسر آدم چشم به چشم زنش بدوزد و بدون شرم و حيا به او بگويد من دختر ديگرى را دوست دارم. همسرم يکسال بعد از ازدواج اين حرف را زد و از آن روز به بعد زندگي را به کامم تلخ کرد. يک روز وقتى درباره شايعاتى که درباره اش شنيده بودم از او توضيح خواستم، با خونسردى کامل گفت: تمام شايعاتى که شنيده اى، درست است. من عاشق دختر ديگرى شده ام. بعد هم از من خواست خيلى زود از او جدا شوم تا بتواند با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند. وقتى اين حرف را از زبان شوهرم شنيدم شوکه و بى هوش روى زمين افتادم. چشمم را که باز کردم خود را روى تخت بيمارستان ديدم. از آن روز به بعد شوهرم با من بيگانه شد. ديگر سراغى از من نمى گرفت. در حالى که چند ماهه باردار بودم مجبور شدم به خانه پدرم بروم. پدرم وقتى متوجه مشکلاتم شد، به شرکت مسعود رفت و با او در اين باره صحبت کرد. اما جواب قانع کننده اى نشنيد. خانواده مسعود هم احساساتم را درک نمى کردند و بدون دليل منطقى از پسرشان حمايت مى کردند. آنها حتى براى نوه شان که در راه بود نگران نبودند. پس از چند ماه بلاتکليفى يک روز سر زده به شرکت مسعود رفتم و در آنجا بود که فهميدم او با زن ثروتمندي رابطه دارد و مي خواهد بعد از جدايي از من با او ازدواج کند. مسعود گفت ديگر حاضر نيست با من زندگى کند و هرچه زودتر بايد از زندگي اش بيرون بروم. از او پرسيدم از من چه بدى ديدى و چه کار خلافى انجام داده ام که اين طور از من زده شدى. او در حالى که سرش را پائين انداخته بود، با نيشخندى پاسخ داد: قصد دارم با دختر ديگري ازدواج کنم. او هم پولدار و هم زيباتر از تو است. حرفهاي شوهرم مثل آوار روي سرم خراب شد. نمي دانستم بعد از يکسال زندگي مشترک با او بايد چه تصميمي براي ادامه زندگي ام بگيرم. به همين دليل به دادگاه خانواده رفتم تا همه حق و حقوقم را از او بگيرم. با وجود اينکه شوهرم براي جدايي اصرار داشت اما آن روز هرچه صبر کردم خبري از او نشد و قاضي رسيدگي به پرونده طلاق را به زمان ديگري موکول کرد. شب که به خانه رفتم خواهر مسعود با من تماس گرفت و در حالي که گريه مي کرد از من خواست مسعود را حلال کنم. آنطور که او گفت زماني که شوهرم قصد داشته به دادگاه خانواده بيايد يک خودروي سواري با او تصادف کرده و باعث مرگش شده است. ناخودآگاه لرزيدم و به خاطر فوت شوهرم اشکم جاري شد. اشکهايم همه بدي هاي شوهرم را از دلم زدود. من همان لحظه او را حلال کردم اما بيشتر از قبل به اين واقعيت پي بردم که چوب خدا صدا ندارد.